Fairy Land (سرزمین پریان)

یه سری دی وی دی خریدم برای آموزش زبان برای بچه ها که فوووق العاده است و به همه مامانا که تو فکر آموزش زبان هستن به بچه هاشوون توصیه میکنم : Fairy Land 

از جمله نتایج دیدن این دی وی دی ها این بود که با مفهوم Brother و Sister آشنا شده ...

چند وقته کلید کرده به اینکه : ماماااان برای من یه دونه Brother  بیار از تو دلت ... ولی پسر باشه هاااا.میخوام با من بااازی کنه ... دخخخخختر نباشه لطفا !!!!

دیروز با عصبانیت اومده میگه : مامان یادت باشه هااا برای من Brother نیاوردی !

بهش میگم که مامان جونم آخه اینکه Brother باشه یا  Sister دست ما نیست ! ممکنه Brother  باشه و ممکنه Sister !!!

میگه : پس دست کیه ؟

میگم : دست خداست ! بعدشم تااازه من و بابا دوست داریم اگه یه نی نی دیگه خدا به ما بده ، دختر باشه ... که برای تو بشه یه خواهر مههههربون ! ببین بیتا رو ببین ( بیتا دختر عمه اشه) ... ببین چه ناز و مهربونه ! دوست نداری مثلا یه خواهر مثل بیتا داشته باشی؟

یه کم فکر کرده و میگه : اصصصصلا ببیییین دوتا بچه بیار ! یکی دختر باشه برای خودت و بابا مجتبی ، یه پسر هم برای من !!

میگم : باشه پس اول دختر

میگه : نههههههههه !!!! آخه اینجوری برادر من دیر میااااد !! من اول پسر میخوام

خلاصه که هنوز دوفرزندی نشدیم آقا دستور سومی هم صادر کردند

پ.ن1 :خیلی در حال چرتکه انداختنیم بین تک فرزندی و دو فرزندی !و تنها دلیلش اینه که آرین خیلی تنهاست

ولی خوب دلایل و توجیهات تک فرزندی موندن هم اینقدر قانع کننده هست که نمیتونیم راحت تصمیم بگیریم !

اولین اثر دو فرزندی اینه که من حداقل دو سالی خونه نشین میشم و این برای من خیلی عذاب آوره چون خیلی برای کارم زحمت کشیدم تا الان

هنوز نتونستیم تصمیم بگیریم !!

پ.ن 2 : یه یک ماهی هست که پسرمون دیگه شست نمیخوره اونم به اراده خودش

شستش خیلی ورم کرده بود و پوستش ناجور شده بود ! باهاش صحبت کردیم و رضایت داد که دیگه شست نخوره ! کمی روزای اول ( حدودا سه روز اول) براش سخت بود ولی خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردیم تونست کامل عادتشو بذاره کنار

پ.ن 3: هفته گذشته خرگوشها رو پس دادیم و یه جفت فنچ گرفتیم چون هم هوا داشت سرد میشد و هم خیلی کثیف کاری میکردن تو حیاط

اینم دوتا عکس از تنور در اومده از پسرمون :

باران خوبی می آید

بارون قشنگی میومد . ثریا خانوم داشت کمکم خونه تمیز میکرد و بخاطر بوی وایتکس در اتاقمون به حیاط رو باز گذاشته بودم ...

آرین دم در وایساده بود و با یه ذوق خاصی میخوند : باران خوبی می آید ، باران خوب ، باران خوب ، باران خوب ...

بهش گفتم : قوبنت برم من با این آواز خوندنت!

ابرو انداخته بالا میگه : لازم نکرده !!!

من : چرااااااا؟

آرین : چون منو کلافه کردی اینقدر هی منو صدا کردی گفتی آرین ، آرین

( برای جمع و جور کردن اتاقش صداش کرده بودم چند بار و نمیدونستم که چقدر حالش گرفته شده با این صدا کردن من ! ) بچه ام دلش گرفته بود اینقدر صداش کرده بودم ، با دل گرفته رفته بود دم پنجره زده بود زیر آواز های سوزناک !!!

دید ناراحت شدم از حرفش بعد از یه مدت اومده بغلم کرده میگه حالا میتونی قربونم بری اشکال نداره !!!


هوای خاموش !

_ مامان میخوای بگم بابایی حسن کی میره مهشد؟

_ مامان جون مهشد چیه دیگه؟

یه نگاه عاقل اندر سفیه و : باباااااا مهشد همون جاییه که نماز میخونن دیگه !!!

_ آهاااا !!! منظورت مشهده ! شایدم مسجد ها ؟

_ آره ، ببین بابایی هروقت هوا خاموش میشه میره مهشد نماز میخونه و وقتی هوا روشن میشه میاد خونه !!!

(به رنگهای تیره میگه خاموش!! مثلا میگه سیز روشن و سبز خاموش ! ننه اش بعد از مدتها فهمید چرا به رنگهای تیره میگه خاموش )