باران خوبی می آید
بارون قشنگی میومد . ثریا خانوم داشت کمکم خونه تمیز میکرد و بخاطر بوی وایتکس در اتاقمون به حیاط رو باز گذاشته بودم ...
آرین دم در وایساده بود و با یه ذوق خاصی میخوند : باران خوبی می آید ، باران خوب ، باران خوب ، باران خوب ...
بهش گفتم : قوبنت برم من با این آواز خوندنت!
ابرو انداخته بالا میگه : لازم نکرده !!!
من : چرااااااا؟
آرین : چون منو کلافه کردی اینقدر هی منو صدا کردی گفتی آرین ، آرین 
( برای جمع و جور کردن اتاقش صداش کرده بودم چند بار و نمیدونستم که چقدر حالش گرفته شده با این صدا کردن من ! ) بچه ام دلش گرفته بود اینقدر صداش کرده بودم ، با دل گرفته رفته بود دم پنجره زده بود زیر آواز های سوزناک !!!
دید ناراحت شدم از حرفش بعد از یه مدت اومده بغلم کرده میگه حالا میتونی قربونم بری اشکال نداره !!!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12:49 توسط مامان بهاره
|