مخملک!

روز پنج شنبه 15 اردیبهشت بدون هیچ علامت قبلی آرین تب کرد ... فکر کردم سرما خورده (چون بابایی هم سرما خورده بود) و بهش شربت سرماخوردگی و استامینوفن دادم ... تا شب تب داشت و میگفت ته گردنم (ته گلوش!) خشکه و طبق معمول با اولین علامت مریضی اشتها به کلی از بین رفت !!!

روز جمعه و شنبه تقریبا خوب بود ، اتفاقا قرار بود دوشنبه از طرف مهد ببرنشون باغ وحش و شب قبلش من و بابایی رضایت نامه امضا کرده بودیم و گذاشتیم تو کیفش که ببره !! از صبح که پا شدم نمیدونم چرا نگران بودم و به دلم نبود بره باغ وحش !! بهش گفتم آرین جان میدونم خیلی دوست داری بری باغ وحش ... دوست داری جای اینکه با بچه های مهد بری من و بابا یه روز ببریمت؟سه تایی؟!! و بهش گفتم فکراتو بکن اگه دوست داشتی بهم بگو که سه تایی بریم .!( با خودم گفتم اگه خیلی دوست داشته باشه با بچه های مهد بره میفرستمش بره
) بعد از چند دقیقه گفت: دوست دارم سه تایی بریم و من خوشحال زنگ زدم بابایی و گفتم به دلم نیست برای اردوی مهد... که دیدم انگار اونم آماده بود و گفت:اتفاقا از صبح منم همش با خودم کلنجار میرم منم به دلم نیست بره !!! و بهش گفتم که آرین قبول کرده سه تایی بریم . قبوله؟ و بابای مهربون گفت : از طرف منم به آرین قول بده که یه روز سه تایی میریم حتما... و اول صبح تصمیم بر این شد که نره باغ وحش!!!

خواستم آماده اش کنم برای مهد دیدم کمرشو میخارونه!باز فکر کردم شاید کش لباس زیرش تنگ بوده و اونو عوض کردم ... وقتی اومدم جوراب پاش کنم دیدم روی پاش یه دونه هایی مثل کهیره !!!

بابا گفت ببرش دکتر و بردمش ... مخملک !!!

دونه ها تا ظهر بیشتر و بیشتر شد و روی ساعدش و پاش و پشت گوشش رو کاملا گرفت و روی زبونشم سفید شد که دکتر گفت بعدا قرمز میشه...

پسرم برای اولین بار توی عمرش آمپول پنی سیلین زد با کللللی جیغ و داد ... تمام تنم خییس عرق شده بود از ناراحتی اما چاره نبود !!!

دکتر گفت 48 ساعت استراحت کنه و یه شربت سیتریزین هم داد برای اینکه کمتر خارش داشته باشه !!!





تو مطب دکتر از دست یه بچه کوچولو که تو بغل مامانش بود یه اسباب بازی افتاد...در عرض یه چشم بهم زدن آرین پرید و اسبب بازیشو بهش داد ( بدون اینکه کسی ازش بخواد!) . خیلی خوشم اومد و کلی تشویقش کردم ... میگه : مامااان این یه کمک عاقلانه بود نه؟!!

الهی من فدات بشم که اینقدر عاقلی پسر قشنگم ...

پراکنده از این روزا...

هر روز صبح یه بحثی در مورد صبحانه خوردن(اونم چه صبحانه ای؟!!!شیر خالی!!!) داریم.بعضی روزا دعوا،گاهی منتطقی صحبت کردن ، یه وقتایی تهدید و ...  بعضی روزا هم که شاید یک بار در ماه بشه و خیلی دیگه میخواد مرام بذاره بدون اعصاب خوردی صبحونه میخوره...

همینطور که داشت شیر با نی میخورد سعی میکرد با تلقین حرفهای من به خودش ، سختی خوردن شیرو برا خودش کم کنه : بله مامااااااان آدم باید صبحونه بخوره تا قوی بشه ... باید صبح که از خواب پا میشیم صبحونه بخوریم که طول روز خسته نشیییییییم!!! شیر برای ما خیلی خوبه... باید شیر بخوریم تا استخونامون مثل استخونای سسسگ قوی بشه !!!!




وقتی چیزی از دور بهم نشون میده بخاطر اینکه چشمم ضعیفه میگم مامان جون بیار نزدیک تا بتونم خوب ببینم...
صبح رفتیم بیرون.یهو گفت : ماماااان کی اون گلدونه که اینجا تو راه پله بود برده تو حیاط؟بیا ببییییییییییین!!!
منم که عجله داشتم کمی خم شدم و از تو پارکینگ حیاطو نگاه کردم و گفتم:نمیدونم مامانی...
یهو با چشمای گرد میگه:وااااا !!!! مگه تو اون گلدونو میبینیییی؟ مگه نگفتی چشام ضعیفه دور رو نمیتونم ببینم؟!!
بچه ام فکر کرده مثلا من چشمام ضعیفه دور رو کلللللا سیاه میبینم ... و میخواست مچمو بگیره !!!!


بازی ، خوراکی ، کارتون ، بازی ، خوراکی ، کارتون ... تا مرز بیهوشی !!!



و اینم پسر نماز خون ما که داره برای سلامتی باباییش تو دلش سر نماز دعا میکنه ...


... و در حاال سجده ...


و انگشتر شرف شمس و حرز امام جواد که مامانی و بابایی از مشهد براش آوردن و قراره براش شانس بیاره ...





سلامتی پدر خوبم اولین آرزوی قلبی امسال خانواده ماست ...

بابا جونم اندازه تموم دنیا دوستت داریم و منتظریم تا بهبودی کاملت رو دور هم جشن بگیریم praying