هر روز صبح یه بحثی در مورد صبحانه خوردن(اونم چه صبحانه ای؟!!!شیر خالی!!!) داریم.بعضی روزا دعوا،گاهی منتطقی صحبت کردن ، یه وقتایی تهدید و ...  بعضی روزا هم که شاید یک بار در ماه بشه و خیلی دیگه میخواد مرام بذاره بدون اعصاب خوردی صبحونه میخوره...

همینطور که داشت شیر با نی میخورد سعی میکرد با تلقین حرفهای من به خودش ، سختی خوردن شیرو برا خودش کم کنه : بله مامااااااان آدم باید صبحونه بخوره تا قوی بشه ... باید صبح که از خواب پا میشیم صبحونه بخوریم که طول روز خسته نشیییییییم!!! شیر برای ما خیلی خوبه... باید شیر بخوریم تا استخونامون مثل استخونای سسسگ قوی بشه !!!!




وقتی چیزی از دور بهم نشون میده بخاطر اینکه چشمم ضعیفه میگم مامان جون بیار نزدیک تا بتونم خوب ببینم...
صبح رفتیم بیرون.یهو گفت : ماماااان کی اون گلدونه که اینجا تو راه پله بود برده تو حیاط؟بیا ببییییییییییین!!!
منم که عجله داشتم کمی خم شدم و از تو پارکینگ حیاطو نگاه کردم و گفتم:نمیدونم مامانی...
یهو با چشمای گرد میگه:وااااا !!!! مگه تو اون گلدونو میبینیییی؟ مگه نگفتی چشام ضعیفه دور رو نمیتونم ببینم؟!!
بچه ام فکر کرده مثلا من چشمام ضعیفه دور رو کلللللا سیاه میبینم ... و میخواست مچمو بگیره !!!!


بازی ، خوراکی ، کارتون ، بازی ، خوراکی ، کارتون ... تا مرز بیهوشی !!!



و اینم پسر نماز خون ما که داره برای سلامتی باباییش تو دلش سر نماز دعا میکنه ...


... و در حاال سجده ...


و انگشتر شرف شمس و حرز امام جواد که مامانی و بابایی از مشهد براش آوردن و قراره براش شانس بیاره ...





سلامتی پدر خوبم اولین آرزوی قلبی امسال خانواده ماست ...

بابا جونم اندازه تموم دنیا دوستت داریم و منتظریم تا بهبودی کاملت رو دور هم جشن بگیریم praying