اسباب بازیشو پرت کرد ... از کارش عصبانی شدم ! اسباب بازیو برداشتم و گفتم اینا مال من شد دیگه ! من سعی میکنم درست ازشون استفاده کنم تا خراب نشه !

گفت : دیگه دوستتون ندارم

گفتم برو بگیر بخواب...اونم رفت تو تختش گریه کرد

گفتم : گریه نکن تو اسباب بازیهاتو بشتر از من و بابات دوست داشتی

گفت : بله من همه اسباب بازیهامو از شما بیشتر دوست دارم دیگه هم باهاتون حرف نمیزنم تا عقلتون درست بشه و رفتارتون با من خوب بشه ...

دلش قد یه گنجیشکه ... give_heart.gif

بعد از یک دقیقه از تو تختش به باباش گفت : بابا مجتبی حالا اگه دوست داری بیام بوستو بدم و برم بخوابم...

و اومد تو اتاق ما ... ولی اسباب بازیش تا دو روز مال من شد تا اینکه اومد و قول داد که ازش خوب نگهداری کنه و منم بهش برگردوندمش